وقتی وارد چت روم رضا که اون وقت مدیرش امید بود ، شدم . خیلی تنها بودم .در دنیای واقعی دوستی نداشتم و رفت و آمدی هم نداشتیم. برای همین خیلی حس تنهایی می کردم و به خاطر همین خیلی زود جذب محیط اونجا شدم.
اونجا علاوه بر دوستانم مزاحمانی هم داشتم که الان در این قسمت می خوام به یکی از همین مزاحم ها اشاره کنم .
مدت زیادی از ورودم به اونجا نمی گذشت که شخصی به نام فرهاد بدجور به من پیله کرد. اون موقع ها چت روم یک شبکه اجتماعی هم داشت که من عکسام رو اونجا می ذاشتم . اون شخص هم عکسم رو دیده بود و خوشش اومده بود از من . و برای همین گیر داده بود که باهاش دوست بشم می گفت جانبازم . و ازدواج هم نمی تونم بکنم ولی می خوام باهم دوست بشیم. من به هیچ عنوان نمی خواستم باهاش دوست بشم چون هیچ حسی بهش نداشتم و در ضمن اون موقعی بود که من به نیما (تبریز) علاقه مند شده بودم .
یه روز که فرهاد خیلی اصرار کرد من گفتم ای بابا ولم کن من ناهار ندارم بخورم تو گیر می دی با من دوست شو ... ولم کن دیگه ... (این حرف رو زدم که ولم کنه و دست از سرم برداره ولی نتیجه ی برعکس داد)
ای کاش این حرف رو نمی زدم چون بعدش دیگه گیر داده بود می خوام بهت پول بدم و کمکت کنم و این حرفا . بارها و بارها ازم خواست شماره حساب بهش بدم ولی من قبول نمی کردم... من کلافه شده بودم از دستش با یک نفر مشورت کردم که فلانی خیلی اذیت می کنه و مدام مزاحمم می شه چی کار کنم؟
گفت: اگر می خواد بهت پول بده تو قبول کن که اگر بعدها خواست بیشتر مزاحمت ایجاد کنه بتونی از طریق شماره حساب بانکی اش آدرسش رو پیدا کنی و قانونی اقدام کنی.
به نظرم پیشنهاد خوبی اومد و بهش گفتم باشه قبول می کنم. اونم خوشحال شد و گفت شماره حساب بده بهش دادم که اونم پنجاه تومن واریز کرد. منم به پدرم گفتم... اونم پیشنهاد دوستم رو پسندید.
و همون ظور که حدس می زدیم مزاحمت هاش بیشتر شد. حتی وقتی گفتم می خواهیم اسباب کشی کنیم برگشت به من گفت تو بیا تبریز و با من و زنم زندگی کن. !!!!!!!!!!!!!!!!
یعنی شاخ بود که رو سرم سبز می شد! من گفتم ببخشید اون وقت بیام خونه شما که چی؟ اشتباه گرفتی منو... خوشم از این حرفا نمیاد .
شغلش هم سروان بود سنش هم چهل و پنج به بالا بود ... بعد برگشت به من گفت که خب تو شماره تو بده با هم تلفنی حرف های س.ک.س.ی بزنیم و من ماهی 100 هزار تومن بهت می دم.
این مردک بی شرف با این حرفش وقاحت رو به آخرش رسوند . به طوری که خیلی عصبانی شدم و هرچی فحش بود بهش دادم و از خودم روندمش.
اون هم که دیده بود نتونسته از طریق من به مراد دل هوسبازش برسه گفت می رم به دیگران می گم که بهت پول دادم . خخخخخخ من هم گفتم مشکلی ندارم برو بگو پنجاه تومن بهم دادی . اینم بگو که داشت گریه ت می گرفت که من اون رو ازت قبول کنم .
اون هم رفت به ابراهیم و نیما قضیه رو گفت. نیما که اون موقع به هم علاقمند شده بودیم خیلی از دستم عصبانی شده بود ولی من براش که توضیح دادم چی شده عصبانیتش خوابید و فهمید مقصر کیه.
و من تصمیم گرفتم اگر فرهاد بخواد بیشتر از حدش پاهاش رو از گلیمش دراز کنه حتما از طریق شماره حساب بانکی برم سراغش و از طریق قانونی ازش شکایت کنم .
ولی بعد از یه مدت که دید تیرش به سنگ خورده و نه به کام دلش رسیده و نه حرفاش به من ضرری زده گورش رو از اون چت روم گم کرد.
و من هم چون راهش دور بود از خیر پیگیری گذشتم و از خدا هم تشکر کردم که سربلند از این قضیه بیرون اومدم و خودم رو به پول نفروختم و به این نتیجه رسیدم که به هر کسی اعتماد نکنم و درد دل نکنم که اینجور بخواد از آدم سواستفاده کنه ..
این یکی از اون مزاحم هایی بود که توی چت روم داشتم باز ان شالله براتون می نویسم.
کیان قریب / کیان قریب نبود ...ما را در سایت کیان قریب / کیان قریب نبود دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 22