خب به عنوان اولین مطلب یه خاطره ی واقعی طنز از خودم می ذارم امیدوارم خوشتون بیاد .
خب من چون خیلی خجالتی هستم معمولا استرس می گیرم و سوتی هم تا دلتون بخواد می دم خخخخخخخخ
چند سال قبل در مطب یه خانم دکتر به عنوان منشی مشغول به کار شدم. چند روز که گذشت قرار شد خانم دکتر به من تزریق آمپول رو یاد بده تا بتونم به بیماران آمپول بزنم.
منم که استرسی ...خلاصه گذشت و بعد از دو سه بار گفت این بار مریض اومد تو آمپولش رو بزن . منم گفتم باشه.
نشسته بودم که یه خانم جوان و همچین تپلی اومد . منم خب آماده شدم و به خانمه هم گفتم آماده بشه ... رفتم آمپول رو زدم ولی یه دفعه استرس منو گرفت آمپول فرو نمی رفت منم هول شده بودم . آمپول همینطوری مونده بود روی ماهیچه و فرو نمی رفت خخخخخخ.
من هنگ کرده بودم ولی اون خانمه خنده ش گرفته بود و خونسرد انگار نه انگار آمپول .... سانسور خخخخخخخخ
منم گذاشتم آمپول تو ماهیچه ی اون خانوم بمونه و رفتم خانم دکتر رو صدا زدم. اومد آمپول رو زد. و خانمه هم بلند شد . ولی به جای اینکه دعوا کنه شروع به خنده کرد. اومد پولش هم حساب کرد و رفت خخخخخخخخخ
خلاصه اون ماجرا باعث شد من اصلا قید آمپول زدن رو بزنم چون واقعا هروقت بهش فکر می کردم از خجالت و خنده آب می شدم.
این یکی از بامزه ترین خاطراتم بود که هرگز فراموشش نمی کنم خخخخخخخ
کیان قریب / کیان قریب نبود ...ما را در سایت کیان قریب / کیان قریب نبود دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 17